خرید بک لینک

به نام خدا

سلام دوستان.یه توضیح:نامه ی زیر خلاصه ی چندین نامه ای هست که در طی حدود یه سال یک پسر ۱۵ ساله نوشته و برخی جاهایی که با ۳ نقطه نوشتم برای اینه که اسم اون فرد یا موارد اضافی را حذف کردم...!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدمت استاد گرامم سلام.من همون دانش آموز شر و شيطونه كلاستون ... هستم.بعد از اينكه يك سري اتفاقاتي كه شما چندين بار در كلاس هشدارش را بهم داده بودين افتاد تصميم گرفتم زندگي خودم را توي اين دو سال براتون بنويسم.

من در خانوده اي بسيار ثروتمند به دنيا اومدم و تقريبا در ناز و نعمت زندگي كردم و به خاطر سادگي و شايد هم به خاطر بي توجهي به مسائل مهم زندگي اونقدر ضرر كردم كه نمي خوام ديگه هم نوع هاي من به اين بلايي كه من دچار شدم دچار شوند.

اواخر سال سوم راهنمايي بودم با پسري كه 6-7 سال از من بزرگتر بود رفيق شدم.به قول خودتون تاثير رفيق در اين سن خيلي بيشتر از خانواده است واسه همين منم شايد مثل همه دنبال دوستي بودم.

يادم سر كلاس وقتي شرايط دوست و دوستي را برام مي گفتيد متوجه بودم كه اون پسر اصلا اين شرايط را نداشت اما گوشم را به حرفاتون بستم.

تا اون زمان كه اون سخنراني جالب را سر كلاس گذاشتيد كه ازتون خواهش مي كنم براي همه ي بچه ها هر سال بذاريد.كمي به خودم اومده بودم اما چه دير.بازم به قول شما چقدر زود دير ميشه...

اما مي خوام برا بچه ها و دوستاي خودم از همون اولاش را بگم تا شايد يه كمكي كرده باشم.اولاي آشناييمون به صحبت و لاف مي گذشت.اونم چه دروغاي از طرف اون و گاها از طرف من.اما من اون زمان اصلا شك نمي كردم و فك مي كردم همش راسته.برخي مواقع هم كه مامان يا بابام تذكر مي دادند بهم چشا و گوشام را به حقيقت مي بستم.

بچه هاي عزيز،دوستاي خوبم يادتون باشه كه هيچ وقت به بابا و مامانتون دروغ نگيد و با اونا راحت باشيد و درميون بذاريد اتفاقاتي را كه ميفته.نمي خوام مشكلم را توجيه كنم اما من بابا و مامانم را در روز شايد يك ساعت هم نمي ديديم و رفتارشون با من جوري بود كه اصلا مي ترسيدم باهاشون راحت باشم و حال پشيمونم كه چرا؟!چرا از صحبت باهاشون مي ترسيدم؟مگه كسي پيدا ميشه بيشتر از پدر و مادر به من علاقه داشته باشه اما...

بابا و ماماناي عزيز يادتون باشه كه فرزنداي شما توي اين سن به محبت به دوستي شما به ابراز علاقه ي شما نياز دارند و اگر اين نباشه ميشن مثه من كه چون اون دوستم بهم ابراز علاقه ميكرد من گول خوردم و فك ميكردم حتي از خونوادم هم بيشتر دوستم داره اما گول خوردم.من كه صورتم در حسرت بوسه ي مادر و پدر در اين سن بود اونوقت جاي اون بوسه ها بايد لب هاي غريبه اي به گونه هام بشينه تا احساس كمبود نكنم...

با اينكه گران قيمت ترين ماشينا را داشتيم اما دل من به زانتياي دوستم خوش بود كه باهاش برم دوري بزنم و بگردم.غافل ازينكه اين ماشين به سرعت منو به سمت بدبختي و ... ميبره.باور كنيد برخي مواقع مي فهميدم مي خواستم داد بزنم هي ماشين وايسو مي خوام برم پايين اما يه چي درونم مي گفت نه!نه شايد چون اين آغوش آغوشي بود جايگزين آغوش مادرم...

كم كم دوستاش را هم مياورد و ميرفتيم بيرون.چندين بار جلساتي كه باهاتون اومدم،( بچه ها دور شدن از معنويات و خدا نزديك شدن به خطر و بيراهه رفتنه) فهميده بودم كه اولين قدماي اين جور آدما اينه كه تيكه اي بندازن به همديگه تا ببينن واكنش و عكس العمل من چيه!؟كافي بود يه لبخند من...!

يادمه سر كلاس اينو بهتون گفتم و شما بهم گفتيد كه ...عزيز،اگر بدوني يه طرز لباست يا يه حتي لبخند تو باعث انحرافت يا انحراف كس ديگه اي ميشه اين كارت حرومه.سر كلاس بعد از اينكه بهم گفتيد در 24 ساعت يعني نيم ساعتش به خدا نميرسه تصميم گرفتم نماز بخونم اما...

اما مي ترسيدم مسخرم كنن يا حتي دعوا.دقيقا دوست من منو از اين كارا به صورت مستقيم و غير مستقيم باز مي داشت.اومدم اينو بهتون گفتم و گفتم ميشه به اين آدم اعتماد كرد يا نه و شما گفتيد نه اما بازم واسه اينكه مطمئن شم بهم گفتيد امتحانش كنم و ببينم چه ميكنه؟به قول خودتون ميگفتيد اگه من يه كار بدي بكنم و دوستم ببينه و ازش بخوام كه بابام يا مامانم نفهمه و اون اين را مخفي كنه اون ديگه رفيق نيست.اون خائنه.حق با شما بود اما بازم باختم...باختم...

استاد عزيز بعد از يه مدت ديگه كار از تيكه انداختن گذشت و شايد چون از طرف من چراغ سبز را ديده بود كار به سي دي و فيلم و عكس و ماهواره و .... افتاد.(بدبخت كننده ي آدما ايناست)آخه هنوز برا من سواله كه مامان و باباي عزيزم شما كه معمولا خونه نبوديد پس اين ماهواره را برا چي خريده بوديد.مامان خوبم شما كه اكثرا يا مهموني بودي يا با دوسات بيرون يا ورزش پس اين ماهواره را خريده بوديد تا من را از پا در بياريد؟مادرعزيزم،ميدونم كه شما به اين چيزا التفات نداشتيد اما بايد بگم از پا در آورديدم.موفق شديد...

ديگه خودمم افتاده بودم توي اين ماجرا و معدل من از 98/19 پايان سال رسيد به 19!تازه بابا مامانم به تكاپو افتادند اما يكي نبود بهشون بگه روح و نفس بچتون از نمره و اين چرتا مهم تر بود كه خراب شد.(به خدا نمي خوام همه ي مشكل را بندازم گردن اونا.از وقتي كه اون سخنراني را گذاشتيد فهميدم خدا با آفريدن اون آدم حجت را مي خواسته بر من و امثال من تموم كنه كه با وجود اون خانواده بازم در مقابل گناه وايميسه و آخرشم عاقبت به خير...)

تا اينكه دو ماه پيش من موندم و تنهايي و يه عالمه بدبختي و آبروريزي...!

استاد عزيزم احتمالا الان كه داريد متن من را مي خونيد من دبي باشم و الان كه نامه را دارم مينويسم چند ساعت مونده به پروازم.الان توي اتاقم هستم و صداي گريه ي مادرم داره مياد و بدجوري داره اذيتم ميكنه.چقدر سخته جدايي اونم از عزيزترين كسات يا از جايي كه دوسش داري و مجبوري...مجبور.

.

.

.

.

.

ممنون از همه چي و ...

تمام...

برچسب: نویسنده: lima تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1391 ساعت: 9:59

صفحه بندی