داشتم شعرهای مختلف را نگاه می انداختم یهو نگام به شعر زیر افتاد:
مرجان لب لعل تو مرجان مرا قوت
یاقوت نهم نام لب لعل تو یا ، قوت
قربان وفاتم به وفاتم گذری کن
تا ، بوت مگر بشنوم از رخنه ی تابوت
این شعر از مرحوم شاطر عباس صبوحی هستش که با وجود اینکه یه شاطر نانوایی بوده و بی سواد هم بوده عجب شعر های قشنگی میگفته!
اینم یه شعر دیگه:
گفته بودی که بیایی غمم از دل برود*****انچنان جای گرفته است که مشکل برود
پایم از قوت رفتار فرو خواهد ماند*****خنک ان کس که حذر کرد پی دل برود
گر همه عمر نداده است کسی دل به خیال*****چون بیاید به سر کوی تو بی دل برود
کس ندیدم که در این شهر گرفتار تو نیست*****مگر ان کس که به شب اید و غافل برود
ساربان تند نران ورنه چنان می گریم*****که تو و ناقه و محمل همه در گل برود
سر ان کشته بنازم که پس از کشته شدن*****"سر" خود گیرد و اندر پی قاتل برود
باکم از کشته شدن نیست از ان می ترسم*****که هنوزم رمقی باشد و قاتل برود
گر همه عمر "صبوحی" خوش و شیرین باشد*****این سخن ماند ندانم که چه با دل برود...
ممنون...
برچسب:
نویسنده: lima